اخبار عمومی

 

 

 

 

 

298837
تاریخ انتشار: 1398/08/12 22:45
توی ماشین فرزندم گفت، بابا ملوس چطور بود..... و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم

عصرجهان؛محمد شریفی
کامبیز خان در یکی از مقاطع تحصیلی دانش آموز من بود ، من معلم تاریخ بودم و جناب کامبیز از مشتاقان درس تاریخ ، سال ها گذشت، تا اینکه کامبیز برای خودش کسی شده بود، از برکت قدرت و ثروت جناب والا[پدرش] وارد پروژه برج سازی شد، این ژن خوب خیلی زود آب بندی  و چَم و خَم امور دستش آمد که چطور دَم ببیند، خر اوستا کریم را نعل بزند، سبیل این و آن را با دُنبه چرب بکند.  توی صنعت رنگ رزی مدرن، حرفه ای شده بود،قورباغه را طوری  رنگ می زد که یک سر و گردن از قناری زیباتر جلوه می کرد. اما نمی دانم چه شد که این آدم یکباره دلش هوایِ معلم سابقش را کرد.زنگ گوشی من را به صدا در آورد، حال و احوال گرمی کرد، خودش را مشتاق نشان داد که من را ببیند، حکایت ها و نوشته های طنز من را در فضای مجازی تعقیب می کرد و با چاخان و اغراق می گفت، استاد محشره....
بنا به اصرار، فلان روز را تعیین کرده بود که به اتفاق پارمیدا(دختر) ۴ساله و همسرش به منزل من بیایند. آن اتفاق مبارک افتاد، دوبار دیگر هم به منزل ما آمدند. چند بار ما را برای شام و ناهار دعوت کردند ولی هر بار با بهانه ای عذرخواهی کردم. تا اینکه به دلخوری کشید و گِله و گلایه، دیروز تصمیم گرفتم به منزل کامبیز بروم، استقبال خوبی کردند ، شام خوبی هم تدارک دیدند، پارمیدا با گربه اش  [ملوس]، کلی شیرین زبونی کرد، خیلی اصرار داشت که اتاق ملوس را ببینیم.
من هم دعوت پارمیدا را اجابت کردم برای دیدن اتاق ملوس، درب اتاق ملوس کاملا هوشمند بود، پدالی پایین آن نصب شده بود که با اندکی فشار درب باز می شد، ملوس کاملا شرطی شده بود ، در کمتر از یک ثانیه درب اتاق را باز و بسته می کرد، ملوس  درب را با فشار روی پدال باز کرد، اتاق حدود ۱۶ متر بود، با نوعی موکت بسیار نرم و بدون پُرز با طیفی از رنگ های زیبا و نقاشی های شاد به صورت هنرمندانه ای فرش شده بود. کاغد دیواری های اتاق ملوس رنگارنگ و از جنس مرغوبی بودند، چندین قاب عکس و تابلو فرش از ملوس به دیوارهای اتاق نصب شده بودند، اتاق مجهز به یخچال ، ظرف غذا ، سیستم تهویه ، تخت خواب مخصوص ملوس، پتو ، حوله ، ظرف خاک، ظرف آبخوری که لوله های آن به یخچال متصل بودند و ملوس با فشار روی پدال آن ، آب گوارا نوش جان می کرد، خیلی برایم تازگی داشت. ماندانا همسر آقا کامبیز ، بسته های جور واجور شکیل و زیبایی که ساخت کشور آلمان بودند، را از کمد ملوس بیرون می کشید و در مورد آنها توضیح می داد، او می گفت: این غذای گربه حاوی تورین است، این مواد به سلامت قلب و چشم  گربه ها خیلی کمک می کند، این نوع اسید آمینه یا همان تورین (Taurine) باعث شادابی گربه میشه.
از پارمیدا اجازه گرفتم که ملوس را بغل کنم، پارمیدا با لبخندی ملیح رضایت داد، اما قبل از هر اقدامی باز ماندانا شروع کرد به آداب بغل کردن ملوس، او گفت:
 گربه را نباید از گردن و یا پاهای جلویی بلند کرد.  برای بغل کردن ملوس باید با یک دست پشت پاهای جلویی و  دست دیگر را جلوی پاهای عقبی بگذارید، سپس به آرامی ملوس را بلند کنید.
از ترس اینکه آداب بغل کردن ملوس را شاید اشتبهاهی انجام بدهم و گندی بزنم ، از بغل کردن ملوس صرف نظر کردم و به چند نوازش کوتاه بسنده کردم.
ماندانا در ادامه به چگونگی آرایش و پیرایش ملوس پرداخت و گفت:
گربه ها اصولا حیواناتی هستند که به بهداشت و زیبایی اهمیت می دهند. هفته ای یکبار زری خانم پیرایشگر مخصوص ملوس به صورت منظم موهای ملوس را شانه می کند و اگر نیازی باشد حمامش می دهد.
سپس کارت زیبایی نشانمان داد که در یک جلد چرمی شیک قرار داشت ، گفت این شناسنامه ملوس است. هویت ملوس در آن کارت درج شده بود ، کارت واکسن را هم نشانمان داد ، بعد نوبت به  قلاده رسید  و در توضیح قلاده گفت:
ما به ملوس اجازه می دهیم که به بیرون  از خانه هم  به صورت تنهایی گردش بکند، موقع بیرون رفتن قلاده را به گردنش می گذاریم ، در قلاده نشان و  مشخصات ملوس درج شده است. همچنین یک میکروچیپ در درون قلاده قرار دارد. به کمک این میکرو چیپ ورود و خروج و گم شدن ملوس چک می شود. ماندانا خانم سپس به توضیح وسایل ملوس خانم پرداخت ،سپس وسیله ای نشانمان داد،که حدود یک متر ارتفاع داشت ، گفت این اسکرچر است. که ملوس در وقت فراغت با آن بازی می کند. ماندانا یک گربه لوژیست حرفه ای بود، او می توانست مثل فیدل کاسترو ده ساعت پشت سرهم سخنرانی کند و ....
سخن پایانی ماندانا این بود ، هزینه ی ماهانه ملوس از بسته های غذا گرفته تا واکسن و آرایشگر و سایر مخلفات  بالای دو میلیون تومان آب می خورد. برای آخرین بار به ظرف آب، انواع اسباب بازی ها،برس،شانه،قلاده و برچسب شناسایی،اسکرچر،
تخت‌خواب ،پتو و  حوله ی ملوس و قاب عکس ها و تابلو فرش های... نگاهی انداختم و شعر" آی آدم های به ساحل نشسته" ی نیمایوشیج را غریبانه و از اعماق درون با لبی به ظاهر خندان ، زمزمه می کردم و برای خداحافظی برای کامبیز،ماندانا و پارمیدا دست تکان می دادم ،..
توی ماشین فرزندم گفت، بابا ملوس چطور بود..... و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم

۱۲ آبان۹٨ ـ اهواز
محمد شریفی



کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*