اخبار عمومی

 

 

 

 

 

302766
تاریخ انتشار: 1400/02/12 17:12
یادداشت|سیدکاظم مطلوبی میرسالاری
بعد از سی سال نه از کلاس خسته ام و نه از مهرورزیدن برای کودکان تان اما از شما خسته ام که نفهمیدید جامعه را معلمان می سازند سال های بعد که تبعیض و ناعدالتی ها دیدیم و شرمنده نگاه فرزندان خود شدیم باز هیچ گاه نگاه عاشقانه کودک معصومی را به ریالی نفروختیم

 پایگاه خبری عصرجهان؛سیدکاظم مطلوبی میرسالاری-خاطرات کودکی ام را مرور می کنم می بینم زیباترین بازی آن دوران بازی معلم و دانش آموز بود .به رسم آموختن ها و دیدن معلمانمان ، وقتی فرصتی پیش می آمد خواهران و برادران و دوستان را جمع می کردیم و خودمان می شدیم معلم و با غرور و تکبر کودکی درس می دادیم ، امتحان می گرفتیم، نمره می دادیم و گاهی هم از روی شیطنت با خط کش چوبی چندترکه به دست بچه می زدیم .
یادش به خیر:
و چه زود بزرگ شدیم و تا قرعه فال به نام ما درآمد سوم راهنمایی بودم که می بایست دانشسرا بروم  احساس شعف و شادمانی از اینکه خودمان را در هیبت و صلابت معلمان خودمان تصور می کردیم تا اینکه پس از۴سال تحصیل دردانشسرای هجرت دهدشت ردای معلمی بر قامتمان پوشاندند و ما شدیم معلم این دیار .
دورانی که روستاهای محروم بسیاری بدون جاده و راه و وسیله نقلیه و تلفن و...وجود داشت و می باید کیلومترها راه را باپای پیاده در سرما و گرما طی می کردیم تا به روستا برسیم و برویم سرکلاس درس اولین سال تدریس من در چاروسا تابستان گرم به پایان رسید  در اولین شب پاییز من و۶نفراز همکاران ماشینی دربست تا مارادرروستاهای مختلف محل کارمان برساند مال ها وعشایر به سمت گرمسیر درحرکت بودند و ما برعکس  تا دهدشت را بلد بودیم از ان پس گام در سرزمینی ناشناخته می گذاشتیم ان موقع جاده ای پرپیچ و خم با سراشیبی ها و سربالایی های تند ما را به سمت سرنوشت هدایت می کرد شب بود بر بالای وانت روی وسایل گاه از امید و گاه با دلهره از فردا سخن می گفتیم شب تاریک ما را، نور چراغ های وانت تویوتای قرمز رنگ روشن می کرد وغرش صدای ان در سربالایی ها و جاده خاکی سکوت کوهستان رابه چالش می کشید یواش یواش به چاروسا که به تعبیر پیرمرد دانای روستا ان را به زندان سلیمان تعبیر کرده بود (بدلیل عدم وجود امکانات ان زمان) می رسیدیم نگاهمان به همدیگرکه می افتاد نمی دانستیم بخندیم یا گریه کنیم لایه ای سنگین از خاک بر سر و صورتمان نشسته بود یکی ازدوستان باشوخ طبعی گفت همین "اول معلمی خاک برسر شدیم"  اینجا دیگه باید یواش یواش ازهم جدا می شدیم هر کداممان درگوشه ای از منطقه و روستایی اما اخرین کسی که سرنوشتش با وانت قرمز  گره خورده بود من بودم خودم را تکانیدم خاک ها را کناری زدم و درکنار راننده نشستم

 

پایگاه خبری عصرجهان را در WATSAPP دنبال کنید

https://chat.whatsapp.com/Iuqf9xXHQI4DIt9frfCYMp

 

از روی کنجکاوی از راننده مقصد را پرسیدم ، از جوابی که شنیدم شوکه شدم روستای شما حداقل ۲ساعت با جاده فاصله دارد بلاخره پس ازطی ساعتی از خداحافظی بااخرین همکار همراهم و عبور از کنار امامزاده سیدمحمید (ع)و کمردوغ سپس ابله اخرین نقطه جاده برگردنه ای ماشین توقف کرد و زمین و اسمان برسرم ویران شد راننده با اشاره دست نقطه ای را به من نشان داد که تصورش برایم بسیارسخت تر از زندان سلیمان بود

 

 آبشار کمر دوغ در سال گذشته

شاید اینجا یکی از انفرادی های ان بود روستای دوراب _وسایلم را پیاده کردم گوشه ای گذاشتم و به سوی سرنوشت باعجله قدم برداشتم پس از طی مسافتی ازمیان سنگلاخ ها و درختان به روستا رسیدم تصویری از روستا همین بس که برروی رگه ای  ساخته شده بود بصورت پله ای در دو قسمت این روستا دو دره با شیب تند و ان طرف دره دو تا کوه بلند واقع شده بود که سهم شان از نور خورشید ساعت ۱۰صبح تا ۲بعدازظهر بود نزدیک روستا که رسیدم سگ های ده با پارس کردن های ممتد خبر از ورود غریبه ای را به روستاییان رساندند محمدکاظم که تنها مرد انروز روستا بود به استقبالم امد سلامی کردم و به معرفی خودم پرداختم ساعت حدودا ۴بعد از ظهر بود خستگی و گرسنگی نفسم را بریده بود مرا به خانه اش دعوت کرد پس از صرف نان و پیازی که خاطره انگیزترین  غذای زندگیم بود محمد کاظم باچند چارپا به سمت وسایلم رفت تا انها را به روستا بیاورد من هم وقت را مغتنم شمردم سری به مدرسه بزنم با راهنمایی یکی از زنان روستا اتاقی حدودا ۱۲متری گلی بدون در و پیکر و احتمالا اغل گوسفندان نشانم داد اینجا بود که فهمیدم وقتی معلم شدی باید همه کاره باشی شب فرارسید و تاریکی مطلق ما برای ساختن و سوختن امده بودیم شب بربام مدرسه که عملا حیاط همسایه بود خوابیدم  تا صبحی و تولدی دیگر را اغاز کنم اولین روز تدریسم تا ساعاتی از بعدازظهر به کمک دانش اموزان کار کردیم تا مدرسه را اماده کنیم با کمک زنان و دانش اموزان دیواره ای گلی بین کلاس زدیم تا در بخشی از ان خودم سکونت کنم و بخشی کلاس درس نمی دانم چگونه وصف کنم مشکلات را  اما همین بس که از هیچ گونه امکانات خبری نبود مردان روستا برای تآمین معاش در برازجان کار می کردند و زنان هزار مسئولیت و اینجا بود که معلم درد می کشید هرچند که من معلم بودم اما در اینجا درس های زیادی فراگرفتم انگار که دانش اموزان اول صبح تمامی داراییشان که تخم مرغ یا تکه نان و پیازی بود را با معلم خود تقسیم می کردند انجا که زمستان های سرد با تکه ای چوب گرمابخش منزل معلم می شدند و انجا که اگر کسری در زندگی داشتند صادقانه بامعلم در میان می گذاشتند چند روزی از اسکان ما در روستا نگذشته بود که ابری سیاه اسمان را فراگرفت زن های روستا شروع به کوبیدن سقف خانه های خود کردند تا اب به خانه ها نفوذ نکند من که تجربه ای نداشتم خوابیدم نیمه های شب با قطره ای اب که صورتم را نوازش کرده بود بیدار شدم انقد خسته بودم که فقط صورتم را برگرداندم قطره ای دگر در گوشم چکید بیدارشدم اتشی روشن کردم تا در نور ان بتوانم ببینم اما کار ازکار گذشته بود سقف گلی به شدت چکه می کرد تمام وسایلم در حال خیس شدن بود شبی  ظلمانی بود صدای محمد کاظم تنها مرد ده از بالادست می امد که داشت بخشی از سقف را زیر باران می کوبید با صدای بلند بهشون پیام دادم که ما هم گرفتاریم پس ازمدتی غلطک ( سنگ تو تلن )  را اورد تا برسقف مدرسه بچرخاند شاید از نفوذ اب جلوگیری کند باران به شدت می بارید غلطک از دو قسمت سنگی و دسته تشکیل شده بود که با دو سوراخ در وسط سنگ به هم متصل بودند محمدکاظم خسته شده بود و خیس می خواستم کمکش کنم چند دوری چرخاندم که از بد روزگار دسته از سنگ جدامی شود و به دره سقوط می کند دره کناری بیش از ۵۰ متر با شیبی تند   ان شب در ان سوز و سرما با فانوس به سمت دره رفتیم تا سنگی که شبیه همه سنگ های دره بود پیدا کنیم سخت بود اما باتیزهوشی محمدکاظم و تخمین محل سقوط پیدا کردیم یکی از پیرزنان ده با طنابی انرا به پشت بست و بالا اورد بگذریم خواستم بگویم معلمی شغل نیست من ساعاتی از ان شب که یکی از هزاران شب های سخت معلمی همکارانم  بود را روی صندلی و زیر چتر کنارچاله ای از اتش سپری کردم فردای انروز با تمام وجود شاگردانم را پذیرفتم و عاشقانه اموختم _ -البته آن وقت نمی دانستیم چرا بانک ها و از ما بهتران در روستاها شعبه ندارند ولی امروز به لطف خدا می دانیم- .
خودمان محرومیت و درد و فقر را چشیده بودیم و عشق به فرزندان محروم این دیار ما را مصمم تر از همیشه به کارمان امیدوار می کرد و چه عاشقانه بود کلاس های درس مان که فقط خدا در آنها حضور داشت ، نه از ادارات دیگر خبر داشتیم نه از نجومی بگیران و تنها سرمان به کار خودمان گرم بود. خاک و باد و برف و باران و گل ولای کوچه های روستای همدم مان بود و ما جوانی را سپری می کردیم و چه زود پیر می شدیم از دردها و رنج های رفته برما و بر کودکان محروم روستاها.
 بعد از سی سال ، نه از کلاس خسته ام و نه از مهرورزیدن برای کودکان تان . از شما خسته ام که نفهمیدید جامعه را معلمان می سازند سالهای بعد هم که از تبعیض و ناعدالتی ها فهمیدیم ولی هیچ گاه نگاه عاشقانه کودک معصوم را به ریالی نفروختیم ، چراکه او ما را الهه دانایی و مردی پرصلابت می دانست، اما هیچ گاه نمی فهمید که چرا قامت معلم زود خم می شود.
سی سال عشق در کلاس درس ، کم نبود یک عمر بود، جوانی و میانسالی مان در مدارس گذشت بدون اینکه بدانیم کمرمان خم می شود و مویمان سفید.
دلخوشی ما میوه های سی سال گذشته است که گاهی شادی آورند و هراز گاهی نیز رنجورمان می کنند از اینکه آن چنان که که باید توفیقی نیافته اند.
بسیار زخم زبان ها خورده ایم از ناآگاهان کم عقلی که تعطیلات تابستان را بر سرمان کوفتند و برفی اگر آمد پشت سرآن کنایه و نشتر آنان روانه ما شد .ولی بازهم ننالیدم چراکه فهم شان به قیمت ارزش شان بود و آنان اگر می فهمیدند هرگز خود را به نفهمی نمی زدند و شکرا"لله که دشمنانمان را ابله آفرید.
اما هرسال که کوله بار مدرسه بر دوش سال تحصیلی را آغاز می کردیم وعده های مسئولین شروع می شد که امسال وضع آموزش و پرورش بهتر خواهد بود ولی هرسال بدتر از سال گذشته شدیم ،خوارمان کردید، شکمی سیر غذایمان ندادند و از همه بالاتر ارج و قرب مان را به یغما بردند و سی سال شرمنده نگاه فرزندانمان شدیم.
گفته بودند برایمان بهشت خواهند ساخت!
من بهشت شمارا نمی خواهم ، اجازه نفس کشیدن برایم بدهید، بگذارید چند صباح زندگی را با دلخوشی های گذشته بگذرانم.
نمیدانم شرم تان می شود یا نه؟ فیش های حقوقی مارادیده اید یا نه؟حرمت قلمت را پاس بدار و حرمت آنکه قلم نگه داشتن را یادت داد
چه قیاس های جالبی می کردید زمانی که حقمان را خواستیم : گفتید قاضی باید زیاد بگیرد چون باید به عدالت رای بدهد، کارمند بانک بگیرد چون درآمد دارد و... گفتید دارایی باید بگیرد چون ... ولی به ما که رسید چرا نگفتید معلم بیاید از مال دنیا آن قدر داشته باشد که رسم درست زندگی و زیستن به فرزندان تان یاد بدهد، مگر قرار نبود محصل های ما قاضی فردای زندگی های شما شوند.
آیا شما با عدالت با ما رفتار کردید
چون جور عادلان به جهان دربقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس روز معلم رابه همه همکاران عزیزم تبریک عرض می نماییم




کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*