اخبار عمومی
اعلام وصول 2
309398
تاریخ انتشار: 1402/08/05 20:28
یادداشت|محمد شریفی
این کهنه دیار که ما امروزه بلواس یا ابوالعباس می نامیم، روزگاری مقر حکومتی کیدمن(kidman)شهریار بزرگ ایلامی بود و نام "چیدن" امروزی(حومه ابوالعباس) ماخوذ از آن دوران است،بعدها اقوام دیگری آمدند و چندین دژ و بارو و برج بر بلندی های آن ساختند و آن را دِژَک نام گذاشتن

پایگاه خبری عصرجهان؛ نوشتاری به قلم:

قسمت اول
الف: مقدمه

بِلَواس،کهنه دیار معروف و مشهوری است،که جزو اولین سکونت گاههای انسانی،در دامنه های زاگرس مرطوب(ارتفاعات مُنگَشت) بوجود آمد۔ شرایط خاص محیطی و جغرافیايی به اقتضای عوامل مؤثری چون واقع شدن درکنار رودخانه،اعتدال آب و هوایی،موقعیت کوهستانی ،پایین بودن عمق رودخانه به نسبت سطح زمین های کشاورزی،منجر به این شده که ابوالعباس یا بلواس حالیه به بهشت سازه های آبی شامل: جداول بزرگ آب ، قنوات و آسیاب های آبی تبدیل بشود، ابداعات مردمان این سرزمین در احداث قنوات، جداول بزرگ آبرسانی، شامل:جدول چُک،رودبال،درب، بختگان،لالب،رباط، مال آقا، محمد بیگ،و نزدیک به ۱۸ تا ۲۱ جدول دیگر که آسیاب های آبی را می گردانیدند ،هر کدام قدمتی ازعهدایلام ،هخامنشیان ،الیمائیان،اشکانیان و ساسانیان را دارند۔


خاک زمین های کشاورزی ابوالعباس از نوع ریزدانه های آبرفتی و بسیار مرغوب و برای کشت انواع محصولات خصوصا برنج بسیار مرغوب می باشند۔
ابوالعباسی ها علاوه بر کشاورزی پایه گذار نظام باغداری هم بودند،اندازه گیری قطر بعضی از درختان باغستان های ابوالعباس، حکایت از این داشته که قدمت این باغ ها هزار سال را پشت سر گذاشته اند۔
ابوالعباس از روزگار ایلام‌ قدیم تا شکل گیری الیمائیان و خیزش کورش هخامنش از سرزمین انشان و بعدها در عصر سلوکیان، اشکانیان، ساسانیان تا روزگار اسلام،ده ها بار ویران و دوباره چون ققنوس از خاکستر سردش زایش دوباره دمیدن گرفت،آباد شد و آبادان گردید،رودخانه خروشانش،کاروانسرای بزرگش که تا واپسین روزهای دولت صفوی اطراقگاه صدها قافله و کاروان با اسب و اُشتر و مال التجاره بوده، مدرسه ها،زاویه ها و رباط های مشهورش،برج ها و باروهای بیشمارش،دژهای متعددش که معروف ترینش دِژَک بود،همان "تُل" معروفی که امروزه ما به آن دِزَکی می گوییم،روزگاری شکوهی شاهانه داشت،بر اریکه ی ارگ بزرگ آن، حکام و امیرانی نامدار فرمان می راندند، دژک(دِزَکی) درباریان عصر طلایی بلواس قدیم در آن اسکان داشته اند،می گویند:از تُل دژک تونلی به طول چندهزار گز و به پهنایِ دو اسب که با درشکه عبور بکنند، با ارتفاع ۳ متر،تعبیه شده بود ،این راه مخفی دژک را به حمام بلواس قدیم و رودخانه متصل می نمود۔(مطابق بعضی گمانه ها،حمام مذکور در باغ فعلی مرحوم قیصری،جایی که غسالخانه روی آن بناء نهاده شده دایر بود۔)،مکانی که به "کله گاری" یا کله گاوی یا قلعه گَبری معروف است و نقطه ی شروع باغ های رودبُردکی است،نیایشگاه مهر(میترا) مربوط به کیش میترائیسم است که قدمت آن به عصر اشکانیان و حتی پیش از آن مربوط می شود۔،این کهنه دیار که ما امروزه بلواس یا ابوالعباس می نامیم، روزگاری مقر حکومتی کیدمن(kidman)شهریار بزرگ ایلامی بود و نام "چیدن" امروزی(حومه ابوالعباس) ماخوذ از آن دوران است،بعدها اقوام دیگری آمدند و چندین دژ و بارو و برج بر بلندی های آن ساختند و آن را دِژَک نام گذاشتند،"تُل دِزَکی"که هنوز ویرانه هایش پر از فریاد است،یادگار روزگار آن دوران است،به مرور ایام دژک هم با تمام استحکاماتش در پی تهاجم قبایل دیگر مغلوب شد، قومی یا اقوامی دیگر آمدند و در شمال ویرانه های باستانی و قدیمی دژک سنگ بنای تازه ای گذاشتند،و آن را بالاباس نام گذاشتند(بالا+باس =بالاباس،بالا به معنای شمال و باس به معنای باستانی و قدیمی)گمانه زنی دیگر بر این فرضیه استوار است که ابوالعباس حالیه از نام قبیله "باراواس" اخذ شده است که این سرزمین را به تصرف در آوردند و آن را بارواس نام نهادند،خاورشناسان اروپایی و آمریکایی و بسیاری از تاریخ نگاران معاصر بر این باورند که ابوالعباس یا بلواس نام یک طایفه از ایل جانکی یا جوانکی است که در فواصل قرون پنجم و ششم هجری قمری به سپاه ابوالحسن(فتح الدین) فضلویه پیوستند و در تاسیس سلسله اتابکان لر بزرگ که تخت گاه آن مالمیر (ایذج=ایذه کنونی) بوده است، نقش آفرینی کردند، و اتابکان سرزمین حالیه بلوس را به تیول آنها درآوردند، آنچه مسلم است نامگذاری ابوالعباس، ریشه در زبان و ادبیات عرب ندارد،لفظ بِلَواس یا بلباس قطعامخفف یکی از عبارات :بالاباس،باراواس،بلواس و بلباس و ابارباسی است،نگارنده در خصوص ابارباسی پادشاه ایلیمایی که دودمان اشکانی داشته اند و در قرن دوم میلادی در شمال خوزستان و منطقه جانکی حالیه حکمرانی داشته اند،تحقیقاتی مفصل انجام داده اند که شرح آن به صورت مقاله ای مفصل در آینده ای نزدیک خواهد آمد۔اجمال آن این است، که دهستان منگشت و ابوالعباس کنونی در قرن دوم میلادی توسط ابارباسی پادشاه ایلیمایی مورد بازسازی، مرمت، و آبادانی قرار گرفت،و این منطقه ابارباسی نامیده شد۔لفظ ابارباسی تا پایان عصر ساسانیان بر این منطقه اطلاق می شد، پس از استیلای عرب و منسوخ شدن زبان پارسی و رواج کُنیه عربی، ساتراپ (شهر) ابارباسی معرب و به ابوالعباس تغییر نام داده شد۔ابارباسی ها در جنگ اُربق( منجنیق امروزی= حومه باغملک جانکی) با اعراب مسلمان وارد جنگی خونین شدند و پس از شکست از منطقه خارج، یک عده جانب شمال ایران و یک عده به طرف غرب ایران حرکت کردند،در متون عصر صفویه، افشاریه و زندیه بیشتر عبارت "بلواس"بکار می رفت، در عصر قاجاریه به بعد بعضی از تاریخ نگاران و خاورشناسان به تصور اینکه بلواس مخفف بوالعباس است در آثار خود در کنار بلواس عبارت ابوالعباس را بکارمی بردند۔

در دوران پهلوی اول رسما به ابوالعباس نامگذاری شد،در دوره پهلوی دوم در پی بازدیدهایی که تنی چند از مورخان مشهور و از جمله دکتر جهانگیر قائم مقامی مقامی از بلواس داشتند،در خصوص نامگذاری این کهنه دیار دچار تردید شدند و عبارت "ابوالعباس" را غیر مانوس و یک غلط مصطلح ارزیابی کردند،در همان زمان از طرف وزارت کشور ابتدا خرم دشت و سپس منگشت جهت نامگذاری جدید بلواس پیشنهاد شد،اما مردم اهالی در محاورات و گفتگوها عموما واژه بلواس را بکار می برند۔فراز و فرودهایی که این کهنه دیار تمدن ساز پشت سرگذاشت در هاله ای از اسرار است، هزاران هزار راز ناگفته در این کهنه دیار مدفون است،دلم‌ می خواهد از شکوه از دست رفته اش بگویم،از نقش و نگارهای کوه منگشت،از شالیزارهای برنج،از انارستانهای معروف و مشهورش،از کوچه باغ های "رودبُردّکی" و "رودبال" که به هنگام غروبان بهار،عطر دل انگیزه نارنج و ترنج با رایحه شکوفه های بادام تا انتهای فضای لایتناهی کوههای بادرنگان را عطرآگین می ساخت،بادرنجانی ها یا بادرانگانی ها یکی از قبایل بزرگ پارس در عصر ساسانی بودند ،قله ی بادرنگان هنوز که هنوز است در اولین چرخش خورشید به سمت باختر سایه اش را به سمت بلواس می گستراند،تا غروب این کهنه دیار بیشتر تماشایی بشود،نسیم صبحگاهی بلواس از دایره وصف و توصیف خارج است، خصوصا در فصل بهار اگر کنار رودخانه یا جوی اب و در باغ های انار نشسته باشید،وقتی شمیم چویل و کرفس و ریواس و اقاقیا با رایحه ی نارنج و ترنج و عطر شکوفه های بادام در هم آمیخته می شوند بهشت عدن و باغ اِرَم در ذهن و جان انسان نمود و نمادی دل انگیز ترسیم می کند، صدای خروشان رودخانه، شُرشُر چشمه سارها، و پنج جدول بزرگ آب و قنوات که روزگاری چند صد باغ بزرگ انار و بیش از هزار جریب شالیزار برنج را آبیاری می کردند،حتما خرابه های چندین و چند آسیاب آبی را در امتداد رودخانه بلواس را دیده اید؟!ا من شاید آخرین نسلی از بلواس بودم که در دوران کودکی ام شاهد چرخیدن ده ها آسیاب آبی از جمله:بید و کُل کَل،ملا احمد

لَی پَتی،جُفتَه، بَنیاب بوده ام ، ویرانه های آسیاب های پلنگ،نهنگ ،یوزپلنگ، و چندین و چند آسیاب دیگر را با چشمان خود دیده ام۔سال ۱۳۶۱ آخرین نان گِردَه آسیابی که توسط آسیابان پیر حسابی مغزپخت شده بود با دیزی پرملاط و پرگوشت که با هفت قلم ادویه بوی عطرش به هفت آسمان می رفت،ترید کردم و بعدش دیگر هیچ آسیابی نچرخید و همه مشمول توقف ابدی شدند۔ و به فراموشخانه تاریخ پیوستند۔، من مانده ام با خاطراتی پیوست شده از آن روزگاران که گاهی در ضمیر خودآگاه و گاهی در ضمیر ناخودآگاهم فوران می کنند و من را با خود به گذشته های دور می برند، بلواس مردان نامی و نامدار بیشمار داشت،شب هایش پرشکوه و روزهای پرنشاط بود،مهر و مهربانی به وسعت یک دریای خروشان موج می زد۔ یادش بخیر،در این چند سال اخیر بعضی از افراد نسل جدید با اره های برقی به جان باغستانهای انار افتادند تا شالیزارهای برنج را توسعه بدهند،با آمدن برق و تجهیز منازل به کولر و یخچال، کوچ بهاری در ته مانده باغ های بلواس برای همیشه از حیز انتفاع خارج و منسوخ ابدی شده است،
بهار دلنشین،نسیم صبحگاهی،قهه قهه ی کبک های خوش خرام کوههای منگشت، نغمه های بهاری شباهنگ،اشعار برزگری و خرمنکوبی و ترانه خوانی کشاورزان در حین نشا در شالیزارهای برنج کم کم دارند از خاطره ها محو می شوند، به خاطر دارم، وقتی به قبرستان های قدیم آبادی می روم ،سنگ قبرها را که می خوانم،دلم می خواهد فریاد بزنم:
*شیر زرد، وری، مخوس. ایل ایخو کنه بار*
*جاهلون بی حرف خوت، هیچ نیکنن کار*
بعضی مواقع بدجوری دلتنگ بلواس می شوم،بی هدف اهواز را پشت سر می گذارم،۱۳۰ کیلومتر مسافت را می کوبم،به باغملک که می رسم دلم کم کم باز می شود،از روستای بختکان که نگاه می کنم،بلواس ،چلچلک،درب ،مله،صحرا ،لالب و دورنمایی از چیدن و رباط و کیوپ در میان انبوهی از سرسبزی باغات انار و جنگل های بلوط نمایان می شوند۔بعد از عبور از پل بلواس در کنار باغ های چَم توقفی کوتاهی می کنم و به یاد دوران ماهیگیری با قلاب توقفی کوتاه می کنم،با آب رودخانه دست و صورتم را نوازش می دهم ۔۔۔۔ بعدش به خانه پدری می روم....

ادامه دارد

برچسب ها:
محمد شریفی ؛

بیشتر بخوانید :


کانال تلگرام عصر جهان



ثبت نظر

نام*
ایمیل(اختیاری)
نظر*